بسم الله الرحمن الرحيم

 قالت اِنَّ الملوك اذا دخلوا قريه افسدوها وجعلوا اعزه اهلها اذله وكذلك يفعلون

آن زن گفت : پادشاهان هر گاه به سرزميني وارد شوند آنجا را تباه ساخته و بزرگان را ذليل گرداند و همواره بدينسان عمل مي كند. نمل /34

روان شناسي سياسي

 Political psychology يا

روان شناسي در قلمرو سياست

توجه: اين جزوه از منابع مختلف جهت تدريس در كلاس جمع آوري شده است  و فهرست منابع مورد استفاده در صفحه آخر مندرج مي باشد

 روان‌شناسي چيست ؟

روان‌شناسي تحت عنوان علم‌النّفس يا اخلاق بيش از هزار سال به عنوان يكي از شاخه‌هاي اصلي فلسفه در مراكز علمي ايران تدريس شده‌ است،از رازي،ابن سينا،ناصرخسرو تا ملاصدرا كمتر متفكري را سراغ داريم كه در آثار خود به اين علم نپرداخته باشد.

درآثار اين دانشمندان نه تنها مباحث اصلي روان‌شناسي مانند احساس،ادراك،عاطفه،تفكر،تخيّل و تواناييهاي ذهني مورد بحث قرارگرفته،بلكه حتّي با روشهاي تمثيل و شبه تجربي در مورد نظريه‌هاي معارض در زمينه‌هاي احساس و ادراك يا لذّت و درد ، اظهار نظرشده است،كه بيان آن مباحث خارج از عهده اين بحث و مجال است.

امروز كمتر كسي و يا حرفه وشغلي را مي‌توان سراغ داشت كه از دانش روان‌شناسي بي‌نياز باشد، زيرا در حال حاضراين علم با همه جوانب زندگي ما در ارتباط است

 در عين حال كه اين علم در تمام زواياي زندگي آدمي حضور پيدا كرده است امّا از  علمي شدن آن زمان زيادي نمي گذرد اين مهم به مطالعات ويلهم وونت در سال 1879  و در آزمايشگاه شهر لايپزيك بر مي‌گردد و مي توان گفت كه روان شناسي تجربي و آزمايشگاهي ملهم از مطالعات اوست.

نخستين گروه از روان‌شناسان كه شيوه درونگري را به عنوان  روش كار خود انتخاب كرده بودند روان‌شناسي را  به عنوان مطالعه فعاليت ذهن تعريف كردند.

با ظهور روان شناسان  رفتار گرا،مانند اسكينر، واتسون،پاولف و ديگران در دهه‌هاي 1960 ـ‌ 1930 روان‌شناسي به عنوان علم بررسي رفتار موجود زنده تعريف شد،اما روان‌شناسان متاخر كه بيشتر رويكرد تعاملي را قبول دارد روان‌شناسي را اين‌گونه تعريف مي‌كنند:

«روان‌شناسي عبارت است ، از مطالعه علمي رفتار و فرآيندهاي عالي ذهن»

تعريف فوق براي روان شناسي، از مقبوليت بيشتري برخوردار است

رفتار عبارت است از هر فعاليتي كه ارگانيسم يا موجودزنده انجام ميدهد و به وسيله ارگانيسمي ديگر يا يك ابزار قابل مشاهده و يا اند ازه گيري است .

 بنابر اين رفتار هم شامل حركات بيروني مي شود  مانند سخن گفتن،نوشتن،خنديدن،گريه كردن،ترجيح دادن رنگي خاص و هم شامل حركات دروني مانند ضربان قلب،اتساع شرايين و هم شامل فعاليت غددي مانند ترشح بزاق دهان و يا ترشح هورمون ها .

(تغير رفتار ورفتار درماني - علي اكبر سيف -1378- ص41 )

  فرايند هاي ذهني مانند : رمز گرداني ، پردازش اطلاعات ، حل مساله ، تفكر خلاق و ......

حوزه هاي كاربرد ي روان شناسي  رفتار:

1-شناخت  و توصيف رفتار

مثلا نيم رخ رفتاري  يك فرد مضطرب يا افسرده يا يك  شخصيت سياسي و يا يك فرد مبتلا به پسيكوز  چگونه است ؟

 به عنوان مثال مي توان گفت كه بي قراري،مالش زياد دستها،تعريق زياد،لبه صندلي نشستن ،توجيه پشت سر هم آوردن، خنده زياد در حال سخنراني و...... مي تواند نشانه ها و يا نيم رخي از  رفتارهاي يك فرد مضطرب باشد .

   2-پيش بيني رفتار

مثلا اگر فشارهاي اقتصادي در جامعه اي تشديد شود و يا فقر و بيكاري  شيوع يابد از افراد درگير در اين معضلات چه رفتارهايي سر خواهد زد ؟  و يا اگر عضوي از خانوده از خانوده خود رنجيده خاطر شود چه تصميمي مي گيرد و يا چه اقدامي انجام مي دهد ؟ ممكن است  دست به خود كشي بزند و يا ممكن است مستاصل شده و دچار افسردگي و يا اختلال ديگري گردد و يا ممكن است  به ميزان رنجش به دامن شخص و يا گروه ديگري پناه ببرد همانطور كه در كلام مولا علي (ع) آمده است :

     "  مَنْ ضَيَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِيحَ لَهُ الْأَبْعَدُ ."

 كسى را كه نزديكانش واگذارند ، بيگانه او را پذيرا مى گردد.

اصل همساني در شخصيت و يا اصل جابجايي انرژي، كه يونگ ارايه كرده است،  توجيه كننده تصميم هايي است كه فرد در مواجه با اين شرايط برمي گزيند  .

3- كنترل رفتار : از ديگر حوزه هاي كاربرد ي روان شناسي  رفتار، كنترل رفتار است

 مثلا با آموزش تعميم و يا تميز رفتار  مي توان رفتاري را كنترل كرد يعني اگر اين يك رفتار را ياد بگيري بقيه نيز همن طور است و يا اين رفتار با آن رفتار تفاوتش در اين است .

 منظور از  تميز،متفاوت و متمايز بودن رفتار با يك دوست صميمي ، همكار ، همسر ، رقيب سياسي  و يا يك مخالف با يكديگر است كه فرد يايد بين آنها تمايز قائل  شود.

 غرقه سازي ، حساسيت زدايي منظم ،انواع تقويت كنند ه ها و پاداش ها ،حذف محركهاي فراخوان رفتار مورد نظر و به عبارت اخلاقي امكان گناه را سلب كردن،گسترش نظارت و كنترل و فراهم كردن امكان تخليه هيجاني، نيز از جمله راههاي كنترل رفتار است .

مثلا در  روايتي از امام علي (ع)   آمده است كه :

                           إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِيهِ فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ .

        " هنگامى كه از چيزى مى ترسى ، خود را در آن بيفكن ، زيرا گاهى شدت ملاقات تو  با امري ترس ترا از آن مي ريزد. "

حوزه هاي كاربردي روان شناسي ذهن

تقويت حافظه ، شتشوي مغزي ، تغير نگرشها ، كم كردن تعصبات نژادي، درمان روان شناختي اختلالاتي مانند افسردگي ، جنگ رواني و.......  از حوزه هاي كاربردي روانشناسي ذهن  هستند.

سياست چيست ؟

     از سياست تعاريف زيادي موجود است وهر كدام با توجه به ملاحظاتي خاصّ مطرح شده و متضمن ديدگاهها و  و مواضعي خاصي مي باشند .

 به دو تعريف از سياست از دو فرهنگ مشهور فرانسوي يعني فرهنگ لتيره و فرهنگ روبر اشاره مي‌كنيم:

1ـ  سياست‌، علم فرمانروايي بر كشورهاست.

2ـ  سياست فن و عمل فرمانروايي بر جوامع انساني است.

در ارتباط با تعاريف فوق سه مطلب قابل بيان است :

 نخست آنكه فرمانروايي ياحكومت در هر دو تعريف مشترك است و موضوع سياست قلمداد شده است .

 دوّم اينكه در تعريف اوّل سياست علم است و در تعريف دوم فنّ و عمل كه اين دو متفاوت از هم مي باشند

و سوّم اينكه به ديد فرهنگ لتيره ، عرصه كار كرد سياست، كشور و از لحاظ فرهنگ روبر ، جوامع انساني است.

روان‌شناسي سياسي چيست ؟

از امتزاج و تركيب روان شناسي و سياست، روان شناسي سياسي بوجود مي آيد  ، حال ببينيم روان شناسي سياسي چيست؟

روان‌شناسي سياسي شاخه‌اي از روان‌شناسي اجتماعي است كه علم سياست را به داده‌هاي ارزشمند، مجهز و سياست‌شناس را به بررسي تجربي رفتار سياسي ، تشويق مي‌كند.

روان‌شناسي سياسي تلاش مي‌كند پاسخي قانع كننده به انبوه  سئولات اين حوزه پيدا كند ، سئوالاتي  از اين قبيل:

-   افكار و نگرش هاي آدمي چگونه شكل مي‌گيرد؟

-   انسان‌ها گرايش‌هاي سياسي اوّليه را چگونه  مي‌آموزند؟

-   چگونه مي‌توان در افراد تغيير افكار يا  تغير رفتار ايجاد كرد؟

-   فرآيند تصميم‌گيري در افراد چگونه است؟

-   چرا مردمي كه به طور سنتي مطيع هستند به يكباره، سر به شورش برداشته و نظام مسلط را مقهور اراده خويش مي‌سازند؟

-   چرا نزديكان سياستمداران يك شبه دشمن مي‌شوند ودست به براندازي مي زنند؟

-   چگونه مي توان تجلي پرخاشگري را كاناليزه كرد؟

-   چرا افراطي‌ها, افراطي و مقتدران، مقتدر هستند؟

-   چرا عده‌اي رهبر و عده‌اي پيرو مي‌شوند؟

-   فرآيند اطاعت و فرمانبرداري درانسانها چگونه است؟

-   فقدان كنترل و يا نظارت در حكومت چرا فسادآور است؟

-   قدرت و اختيار نامحدود چرا فسادآور است؟

-   چگونه بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران امام راحل (ره) در عين حال كه به جهان شرق و غرب آن روز، نه گفتند اما توانستند كشور را به خوبي در طول ده سال رهبري كنند ؟

-   چگونه، چرچيل نخست وزير وقت  انگليس در اوج حملات موشكي متحدين آن كشور به خوبي اداره مي‌كرد؟

-   چگونه نزديك به نيم قرن است كه فيدل  كاسترو رهبر كوبا  است و همچنان از محبوبيت واقتدار برخوردار است؟[1]

-   چرا اساساً انساها سر به شورش بر مي دارند  ويا پرخاشگري مي كنند ؟

-   چرا رهبركشوري حال وهواي جهانگشايي  پيدا مي كند وميليونها انسان بيگناه را به قتلگاه مي فرستد

-       و.........

حوز ه هاي تاثير پذيري روان شناسي  سياسي

روان‌شناسي سياسي، علمي است كه از دو تبار متاثر مي‌باشد:

1ـ  روان‌شناسي و حوزه‌ها و رشته‌هاي مختلف آن و عمدتا از روان شناسي شخصيّت، روان شناسي اجتماعي ، روان شناسي تربيتي ،روان شناسي ارتباطي و روان شناسي رفتاري

2ـ  علوم سياسي ، روابط بين‌الملل و سياستگذاران و سياستمداران

علم سياست با روابط سياسي انسان‌ها سر و كار دارد و نمي‌تواند تأثيرات روان‌شناختي را ناديده بگيرد. 

هرچند كه عملا در طي قرون واعصار متمادي و بنا به مقتضيات زمان روا ن شناسي و علم سياست با هم مرتبط بوده اند و در بعضي از متون ديني و تاريخي نيز به اين مساله اشاره شده است اما  كاربرد روان‌شناسي به صورت آكادميك براي مطالعه طبيعت بشر و رفتار سياسي انسانها از تحولات قرن بيستم مي‌باشد.

محققي به نام والتر ليپمن در سال 1910 در اين رابطه اظهار داشته است:

«بزرگترين خطاي تفكر سياسي ما اين است كه بدون اشاره به انسان بخواهيم از علم سياست سخن بگوييم.»

مفهوم گفته فوق بيانگر اين مطلب است كه بدون فهم روان‌شناسي، فهم و درك علم سياست امكان‌ناپذير و يا بسيار دشوار خواهد بود.

چگونه مي توانيم انسان را از روان شناسي وسياست را از انسان جدا كنيم. انسان از ماده انس مشتق است و انس و خوگيري اساسا خمير مايه روانشناختي دارد و اولين پله يادگيري در سطوح يادگيري خوگيري است وسياست بدون انسان معنا ندارد.

پيروزي ، شكست ، تبليغات ، بسيج امكانات، جنگ رواني ، اعتماد به نفس ، استفاده بهينه از امكانات و توانمنديها و........همه ريشه در روان شناسي دارند

با توجه به اهميت مسأله ، گراهام والاس در سال 1921 كتاب طبيعت بشر در سياست را منتشر ساخت. وي در آن كتاب، نياز به وجود رابطه نزديك بين دو رشته «روان‌شناسي» و علم سياست را ضروري تلقي نمود.

حيمز بريس نيز كه در سال 1921 تحقيقات خود را  در رابطه با ارتباط بين روان شناسي و علم سياست منتشر كرده است معتقد بود كه علم سياست  در واقع ريشه در روان‌شناسي دارد.

محقق ديگري به نام ريورس در سال 1923 كتاب روان‌شناسي و سياست را منتشر كرد كه ايشان نيز بر لزوم وجود رابطه فوق تأكيد داشت.

از محققين متاخر مي‌توان به هارولد لاسكي درسال 1967 و جورج كاتلين درسال1970 اشاره كرد كه در رابطه با لزوم ايجاد رابطه بين اين دو علم تحقيقاتي را به عمل آورده‌اند.

نكته قابل توجه اين است كه اغلب اين انديشمندان سياستمدار بوده اند ، نه روان شناس بالاصاله ، كه شائبه طرفداري از زمينه تخصصي خود بوجود آيد.

موضوع نظريه‌هاي سياسي

نظريه‌هاي سياسي از موضوع دانش سياست، هدف از سياست، روش‌هاي ساخت اجتماعي و تأثير آن بر ساخت سياسي، ساخت قدرت، نگاه مردم به حاكميت و نگاه حاكميت به مردم، نسبت  ورابطه بين نهادهاي سياسي با ديگر نهادهاي جامعه مانند دين، رسانه و ... نوع نهادهاي سياسي و چگونگي رفتار آنها سخن مي‌گويد.

«به عبارت ساده‌تر بيانگر نوع نگاه افراد جامعه به سياست است.»

 

فرهنگ سياسي Political Calture

فرهنگ سياسي، جهت‌گيري ذهني ملت‌ها، گروه‌هاي اجتماعي يا افراد به سياست است و تا حدودي الگوهاي رفتار سياسي را شكل مي‌دهداز قبيل: باورهاي مذهبي،ارزش‌هاي اجتماعي، ارزش‌هاي بنيادي،ملي و ... .

آلموند و وربا از راه مصاحبه با حدود پنج هزار نفر در كشورهاي انگليس،آمريكا،آلمان،ايتاليا و مكزيك و طرح سه سؤال  اقدام به انجام يك تحقيق در زمينه فرهنگ سياسي نمودند آن سه سئوال عبارت بودند از:

-   مردم فكر مي‌كنند حكومت چه تاثيري در زندگي آنها دارد؟

-   مردم نسبت به حكومت چه تكليفي احساس مي‌كنند؟

-   مردم از حكومت چه انتظاري دارند؟

 نتيجه بدست آمده از اين مطالعات سه نوع فرهنگ سياسي را مطرح كرده است وآن  سه فرهنگ عبارتند از :

1ـ  فرهنگ سياسي مشاركت

2ـ  فرهنگ سياست تبعه

3ـ  فرهنگ سياسي محدود

 البته در بعضي از متون تخصصي يك فرهنگ سياسي ديگر تحت عنوان فرهنگ سياسي مختلط نيز بررسي و تعريف شده است.

فرهنگ سياسي مشاركت

فرهنگ سياسي مشاركت داراي ويژگي‌هاي زير مي‌باشد:

1ـ  مردم نسبت به شهروند بودن خود ، ساختار سياسي جامعه و خواست‌هاي خود از نظام سياسي حاكم آگاهي دارند.

2ـ  مردم نسبت به سياست توجه خاصي داشته و در كارهاي مربوط به تصميم‌گيري سياسي ، مشتاقانه دخالت مي‌كنند.

3ـ  مردم نسبت به نظام سياسي كشورشان افتخار مي‌كنند.

4ـ  مردم معتقد هستند كه مي‌توان ، بر سياست وسياستمداران تاثير گذاشت.

5ـ   مردم نسبت به مفاسد،تبعيض ها و بي عدالتي‌ها معترض هستند.

فرهنگ سياسي تبعه

شهرونداني را كه از نقش‌هاي گوناگون حكومت مانند قانونگذاري و وظايف حكومت مانند حفظ امنيت و نظم آگاهي دارند، تبعه سياسي مي‌نامند.در اين نوع از فرهنگ :

1ـ  مردم خود را شهروند مي‌دانند و به سياست توجه دارند، اما با مقوله سياست به صورت انفعالي در گيرند.

2ـ  اخبار سياسي را پيگيري مي‌كنند اما به نظام سياسي خود مفتخر نيستند.

3ـ  علاقه‌اي به اظهار نظر در مسايل سياسي ندارند.

4ـ  در انتخابات شركت مي‌كنند ولي صميمانه رأي نمي‌دهند.

5ـ  از راهها و شيوه‌هاي نفوذ بر نظام سياسي آگاهي ندارند.

فرهنگ سياسي محدود

 ويژگيهاي فرهنگ سياسي محدود عبارتند از :

1ـ  فرهنگ سياسي محدود ،مربوط به كساني است كه از نظام سياسي خود آگاهي چنداني ندارند.

2ـ  خود را به عنوان شهروند و يا عضوي از جامعه و يا ملت نمي‌دانند.

3ـ  از سياست كم اطلاع و نسبت به آن بي اعتنا هستند.

4ـ  در رويارويي با نهادهاي موجود جامعه خود را بدون قدرت و فاقد نيروي تاثيرگذار مي‌دانند.

5ـ  افراد داراي فرهنگ سياسي محدود ،انتظارات محدود و يا اساسا ، هيچ انتظاري از نظام سياسي كشور خود نداشته و نسبت به آن مباهات نمي‌كنند

 

فرهنگ سياسي مختلط

آلموند و وربا  افزون بر سه فرهنگ فوق نوع چهارمي از فرهنگ سياسي را هم مطرح كرده اند به نام فرهنگ سياسي مختلط كه داراي ويژگي‌هاي خاص خود مي‌باشد.

به عنوان جمع بندي بحث  بايد يادآور شد كه :

  فرهنگ سياسي متفاوت از نظام سياسي ويا نظام حاكم است وهيچ كشوري محدود به يك فرهنگ سياسي خاص نيست و در يك جامعه ممكن است هر سه فرهنگ موجود باشد مثلا در كنار فرهنگ سياسي مشاركت، فرهنگ سياسي تبعي و محدود    هم موجود باشد .

مشاركت سياسي

   مشاركت سياسي، عبارت است از همه فعاليت‌هايي كه شهروندان براي تاثيرگذاري در دولت و يا كمك به دولت و مراكز قدرت، مانند انتخاب عناصر حكومتي و يا فعاليت‌هايي كه در آن قلمرو صورت مي‌گيرد انجام مي‌دهند.

روان‌شناسان و جامعه‌شناسان عوامل مهم  مشاركت يا درگيري سياسي و عدم مشاركت را به خانواده، وضعيت اقتصادي واجتماعي، مدرسه، رسانه‌هاي گروهي،هويت گروهي و سياسي وسازماني، ويژگيهاي شخصيتي رهبران ، فرهنگ سياسي و اجتماعي حاكم ، مقوله عدالت و نهايتا ويژگيهاي روان شناختي افراد مرتبط دانسته‌اند.

 محققي بنام لاسول براي مشاركت سياسي بعضي از علت هاي متمايز  از جمله قدرت ،ثروت

رفاه، تأثيرپذيري ، درستي و راستي و احترام را بر شمرده است

انواع مشاركت سياسي

در متون روان شناسي سياسي از دو نوع مشاركت ياد شده است :

مشاركت خود به خودي Spontaneous

 1- مشاركت خود به خودي مشاركتي است كه در آن گروههايي از مردم يا افراد مختلف در كنار يكديگر جمع شده و با تشكيل انجمن، نهاد،حزب،موسسه و سازمان ، اهداف جمعي خود را پيگيري مي كنند.

 2- مشاركت بسيج شده Mobilised

مشاركت بسيج شده، مشاركتي است مقطعي واضطراري و در زماني حاصل مي شود كه دولتها در شرايط خاصي لازم بدانند، توده‌ها و يا عامه مردم را براي شركت در يك امر خاصي بسيج كنند. مثلاً در شرايط بحراني، جنگ، تهديد خارجي،و يا زماني كه بخشي از حكومت بخواهد بخش ديكر را از صحنه قدرت بيرون كند و ... .

 

شخصيت و  رفتارسياسي

هر انساني، علي‌رغم مشتركاتي كه با افراد ديگر دارد در نوع خود منحصر به فرد نيزهست. توجه روان‌شناسان علاوه بر مشتركات آدمي معطوف تفاوت‌ها ي آدمي نيز هست كه در مجموع شخصيت فرد را شكل مي دهد، مبحثي كه در روان شناسي تحت عنوان تفاوتهاي فردي مطرح است .

مطالعه و شناخت رفتارهاي فرد مي‌تواند پاسخ اين پرسش را به ما ارايه كند كه چرا افراد به گونه‌اي خاص عمل مي‌كنند، همچنين بررسي تجربيات، آموزش‌ها و گرايش‌هاي يك فرد ما را قادر مي‌سازد كه تعيين كنيم افراد قادر به انجام چه كارهايي را انجام دهند.

      علاوه براينها تحليل رفتاري مي‌تواند در ما اين بصيرت را ايجاد كند كه چگونگي رفتارهاي افراد را پيشاپيش حدس بزنيم. واين سازوكاري است كه در امور اجتماعي وشخصي هم كاربرد دارد.

    با توجه به واقعيت هايي كه در سطور بالا بدان اشاره شد به نظر ميرسد  توجه به مفهوم شخصيت در روانشناسي  سياسي از اهميت خاص برخوردار باشد در تاييد مدعا و به عنوان مثال به شخصيت رهبري سياسي اشاره مي كنيم:

     درست است كه سياست كلي كشورها معمولا مدون است وكشورها بر آن اساس اداره ميشوند اما شخصيت رهبران وگرداندگان كشورها در وقوع  جنگها ، صلح ها ، تغير مواضع وآراء سياسي بسيار موثر است ،تا بدان حد بر اين مهم تاكيد شده است كه عده اي از محقيقين معتقد شده اند چنانچه در دهه هاي بيست و‌چهل، بزرگمرداني با ويژگيهاي شخصيتي عقلايي،منطقي،معتدل و ملايم در كشورهاي گروه متفقين حاكم مي بودند جنكهاي حهاني اوّل و دوّم  قابل اجتناب  بوده اند.  

پرداختن به سئوالاتي از اين قبيل كه :

-   چرا عده‌اي موفق و عده‌اي ناموفق هستند؟

-   چرا برداشت‌هاي افراد از امور متفاوت هست؟

-   چرا يكي رهبر و يكي پيرو هست؟

-   چرا يكي ساده لوح و ديگري پيچيده است؟

-   چرا يكي شاد و ديگري ناشاد است ؟

-   چرا يكي هيتلر و يا صدام  و آن ديگري مهاتما گاندي ويا نلسون ماندلا مي شود؟

-   چرا بعضي از رهبران، معتدل و مصالحه جو وبعضي ديگر تند وپرخاشگر مي شوند؟

-   و...........

و دهها چراي ديگر، كه رمز و راز همه آنها در مفهوم شخصيت و روان شناسي فردي انسانها نهفته است.

تعريف شخصيت

از شخصيت تعاريف زيادي به عمل آمده است. دامنه تعاريف موجود از فرآيندهاي دروني ارگانيزم تا رفتارهاي مشهود ناشي از تعامل افراد با محيط در نوسان است ، به تعدادي از اين تعاريف اشاره مي‌شود:

1ـ  شلدون مي‌گويد: شخصت به عنوان سازمان پوياي جنبه‌هاي شناختي، عاطفي، ارادي، فيزيولوژيك ومورفولوژيك است.

2ـ  يونگ مي‌گويد: شخصيت توصيه يافتگي جنبه‌هاي مختلف ناهشياري، شخصي و گروهي عقده‌ها، آركي تايپ‌ها، پرسونا ، آنيما(روان زنانه در مردان) و آنيموس (روان مردانه در زنان)  و سايه است.

3ـ  آلفردآدلر مي‌گويد : شخصيت همان سبك زندگي است.

4ـ  فرويد رهبر روانكاوي مفهوم توصيه يافتگي نهاد، من و فرامن را  در تعريف شخصيت مورد توجه قرارد داده است.

5ـ  ماي لي : شخصيت يك كليت روان‌شناختي است كه فرد معيني را از ديگران مشخص ومتمايز مي‌سازد

6ـ  پياژه مي‌گويد: شخصيت عبارت است از تعادل‌هاي پي در پي در يك فرآيند سازش از نوع زيست شناختي.

7ـ  جرج كلي مي‌گويد: شخسيت روش خاص هر فرد در جستجو براي پيدا كردن و تفسير معناي زندگي است.

       گوردن.و.آلپورت از جمع‌بندي پنجاه تعريف شخصيت، تعريف زير را ارايه كرده است: شخصيت عبارت است از سازمان پويايي از نظام‌هاي رواني، جسماني و اجتماعي در درون هر فرد كه افكار و رفتار ويژه‌ وي را شكل مي‌دهد.

كاربردهاي شخصيت

1ـ  در رابطه با موضوع مهارت‌ها و كار‌آيي‌ها: مثلاً كارمندي با شخصيت نابهنجار كه  در برخورد با ارباب رجوع متعادل نيست.

2ـ  توانائيهاي فرد براي تحت تاثير قرار دادن ديگران، مطيع ، رهبر و يا فرمانبردار بودن.

3ـ  خصوصيات متمايز كننده افراد از ديگران.

4ـ  توجه به مفهوم سازگاري ويا تسهيل كننده سازگاريها.

5ـ  به عنوان سازماني براي پيش‌بيني رفتار در موقعيت‌هاي گوناگون كه شامل رفتارهاي ظاهري و باطني است.

6ـ  مجموعه‌اي از ويژگيها كه در تكوين رفتارهاي فرد نقش داشته‌اند (نظريه رفتارگراها).

7ـ  توجه به فرآيندهاي شناختي و ادراكي، مفاهيم و ايده‌هاي فردي (نظريه پياژه).

روش‌هاي بررسي شخصيت

1ـ  روش مشاهده مستقيم رفتار يا Observation

2ـ  زندگي‌نامه‌هاي خود نوشته و يا ديگران نوشته

3ـ  پرسشنامه

4ـ  موقعيت‌هاي آزمايشي

5ـ  تست‌هاي فرافكن  از قبيل : رور شاخ ، تي.اي.تي ، ام.ام.پي.اي   و ......

6ـ  خط‌شناسي

7ـ  قيافه‌شناسي

و ...

اصول محوري شخصيت

1) اصل تحول شخصيت در طول عمر

 در نظريه هشت مرحله‌اي، رواني اجتماعي اريك اريكسون به اين اصل توجه شده است:

اريكسون در كتاب كودكي و جامعه (1950) به بررسي مسايل روان‌شناسي پرداخته و مي‌خواهد تحول شخصيت را به زندگي فرد ارتباط مي‌دهد.

وي رشد رواني را در هشت مرحله ترسيم كرده است كه در كتب روان شناسي عمومي بصورت مفصل بررسي شده است

به نظر اريكسون سياسي شدن فرد ناشي از عدم حل بحران هويت است  هر اندازه بحران ‌هاي قبلي كمتر حل شده باشند شخصيت سياسي افراطي‌تر مي‌شود و هر چه اين بحران ‌ها ناشي از بحران‌هاي مراحل بعدي رشدي باشد شخصيت سياسي كمتر افراطي مي‌شود.

 

2) اصل امكان جابجايي انرژي در شخصيت

امكان جابجايي انرژي رواني بين نهاد، من، فرامن كه جنبه اقتصادي نظريه فرويد است از اصول مهم شخصيت مي‌باشد.

انرژي موجود در بن يا نهاد به من رانده مي‌شود، وقتي من از انرژي كافي برخوردار شد مي‌تواند آن را براي مقاصد ديگري غير از ارضاء غرايز مصرف كند مثل تكامل فرآيندهاي رواني،‌ادراك، قضاوت، يادآوري،تشخيص و....

جابه‌جايي انرژي رواني است كه انعطاف‌پذيري و تغييرپذيري انسان را توجيه مي‌كند، تغيير در عادت‌ها،, علايق، سرگرمي‌ها و....

اصل همساني در شخصيت كه كارل، گوستاو، يونگ با استفاده از اصول ترموديناميك در فيزيك  ان را مطرح كرده پيرامون اين اصل است.

3) اصل تخليه انرژي

 يعني ايجاد شرايطي مساعد براي برون ريزي هيجانات  افراد با حداقل خسارات و يا به صورت تغير شكل يافته وجامعه پسند .

سياست‌مداران از اين اصل بهره‌برداري سياسي مي‌كنند. البته ممكن است در بعضي از اشكال آن  ممكن است به مرور زمان نسبت به تسهيل گر تخليه انرژي  بدبين هايي ايجاد شود كه امري طبيعي است.

برخي از ديدگاه‌هاي نظري درباره شخصيت

 مفهوم شخصيت وتحول و پديد آيي آن و رابطه آن با سياست از منظر گاههاي مختلف مورد بررسي قرار گرفته است و هر يك از دانشمندان از زاويه و منظري خاص  به بررسي شخصيت و رابطه آن با سياست پرداخته‌اند. برخي از مهمترين ديدگاههاي نظري به طور اجمال در پي مي‌آيد.

ديدگاه روان تحليل‌گري

 اولين ديدگاه مكتب روانكاوي است كه فرويد بنيانگذار  آن است.

 زيگموند فرويد پديده هاي رواني را كه اساس شخصيت را تشكيل مي‌دهد، از سه جنبه مورد توجه قرار داده است :

الف ـ  جنبه ساختاري

ب ـ  جنبه پويشي

ج ـ  جنبه اقتصادي

جنبه ساختاري

الف- ناهشيار Unconscious : بخش ناهشيار، بخش عظيم و نيرومند شخصيت است و شامل غرايز است ، غرايزي كه، نيروي به حركت در آورنده همه رفتارهاي انسان  از جمله رفتار هاي سياسي اوست والبته در گذشته هاي زندگي سركوب شده است

ب- نيمه هشيار Subconscious   برخلاف ناهشيار،محتواي نيمه هشيار به صورت جدي سركوب نشده و به آساني مي تواند به سطح آگاهي فراخوانده شود  مانند فراخواني كارهاي ديشب به ذهن در موقع حضور در كلاس درس .

ج- هشيار Conscious:از نظر فرويداين بخش مانند قسمت مشهود قطعه يخي شناور كوچك، و بي اهميت است وتنها نماينده جنبه ظاهري هر شخصيت است .

( تاريخ روانشناسي نوين / دوان پي شولتز وسيدني آْلن شولتز /ترجمه علي اكبرسيف وهمكاران  / ص266)

فرويد بعدها در اين تمايز ساده هشياري، ناهشياري تجديد نظر كرد وسازه هاي  نهاد، من و فرا من دستگاه رواني را جايگزين آن معرفي كرد.

نهاد تابع اصل لذت، ارثي و فاقد ارزش‌هاي اخلاقي است.

من بخشي است كه تدريجا بر اثر برخورد با محيط و بر اساس تحول از بن جدا مي‌شود و دومين پايگاه را تشكيل مي‌دهد. و معرف منطق و واقعيت و عقل است. وظيفه من دفاع از فرد و همطراز كردن او با واقعيت است. يعني در واقع از شناخت و دفاع تشكيل يافته است.

فرا من سومين پايگاه دستگاه رواني  و همسان پايگاه اخلاقي است و وارث عقده اديپ و مرحله اديپ است. و از همان سازيهايي منتج مي‌گردد كه به انحلال اديپ مي‌انجامد در زنان از اين عقده تحت عنوان عقده الكترا ياد شده است.

جنبه پويشي

به مبادله بين قسمت‌هاي مختلف ساختاري يعني تعارض‌ها اشاره دارد. كه كم‌كم با رشد فرد ، من و فرا من براي نهاد ايجاد مي‌كنند.

ابتدا من براي نهاد محدوديت ايجاد مي‌كند و بعد از اين كه فرا من رشد كرد من هم با نهاد و هم با فرا من درگير مي‌شود.

جنبه اقتصادي شخصيت

 جنبه اقتصادي شخصيت به توزيع انرژي در سيستم رواني اشاره مي‌كند.انرژي‌ موجود ابتدا براي فعاليت‌هاي بازتابي و ارضاء نيازهاي بنيادي به كار مي‌رود.بعدها من از انرژي موجود براي تكامل فرآيند رواني (ادراك، قضاوت، يادآوري، تشخيص و...) استفاده مي‌كند.

مرحله بعدي دروني‌سازي ارزش‌هاي والدين است كه مستلزم صرف انرژي است.

جنبه‌هاي كاربرد اين نظريه در سياست

نوع رابطه فرد با پدر و مادر در كودكي به شكل  ناخودآگاه در رفتار آتي فرد در اجتماع تأثير مي‌گذارد. اين تاثير گذاري شامل عرصه هايي مانند  : ماهيت تعامل با اركان قدرت ،  تعامل بارهبران ،  مشاركت سياسي ، همنوايي اجتماعي ، تمايلات پرخاشگرانه و يا ستيزه جويي ، مسالمت وصلح جويي  و.... مي شود.

. طبقه بندي شخصيت

طبقه بنديها ي مختلفي از شخصيت ارايه شده است  انديشمنداني مانند بقراط حكيم ،آيزنگ ، يونگ، شلدون ،كرچمر، فريد من وروز نمن و...... هركدام طبقه بندي خاصي را ارايه كرده اندرفتارشناسان  به يكي از اين طبقه بنديها كه با روان شناسي سياسي  متناسب تر است اشاره ميكنيم در يك تحليل، شش‌گونه شخصيت به شرح طبقه‌بندي شده است :

1) شخصيت نفع‌طلب

 اين نوع از شخصيت با رويكرد انگيزش لذت جويي  سازگار است در اين  رويكرد اساسا گفته ميشود كه ما براي كسب لذت واجتناب از درد تلاش مي كنيم اين شخصيت علاقه به پول ، رياست ويا هر آن چه را كه فايده مند ولذت بخش  به لحاظ مادي مي‌داند در سطوح بالايي از خودنشان مي‌دهد اين افراد امنيت ، پول و منافع را در اولويت نخست قراردداده و نه تنها براي اكنون خود بلكه براي آينده نيز آنها را جستجو مي‌كنند گرايش اينان به سياست در جهت تامين اين منافع مي باشد اگر منافع خودشان در خطر بيفتد تلاش مي كنند منافع ديگران را نيز به مخاطره بيندازند هدف از ايجاد هر بحران  تامين منافع خود است وبه محض آنكه منافع شان تامين شد ارام ميگيرند  ايثار وگذاشت درقا موس انان معنا ندارد همه چيز خوب است تازماني كه منافع شخصي انها تامين است  تفكر مادي ، محاسبه گري سود وزيان در ارتباطات، مهارت خاص در ايجاد بحران در مواقع لزوم و..... از ويژگيهاي شخصيتي انهاست  .

 

2) شخصيت روشنفكرانه

اشخاص با اين گرايش ارزش واقعي را جستجوي حقيقت مي‌دانند لذا معمولاً رويكرد آنان به امور از موضع معرفتي است. اين افراد به امور تجربي، به صورت انتقادي و عقلاني مي‌نگرند.

هدف نهايي اين گروه در زندگي نظم‌بخشيدن به معرفت و نظم دهي به انديشه‌هاست به عبارتي آنها معرفت را براي خود معرفت به كار مي‌گيرند اين گرايش اساساً روشنفكرانه به معناي مثبت آن است.گفتمان موثر وجذاب دارند اما در عمل به خوبي ظاهر نمي شوند ويا نمي توانند

 

3) شخصيت قدرت‌مدارانه

در اين نوع از شخصيت كه گرايش فردگرايانه نيز ناميده ميشود هدف اوليه افرادكسب قدرت البته نه ضرورتاً و فقط در سياست است. اينان مي‌كوشند به چالش‌هاي جدي واردشده تا بر ديگران تأثير گذارند و بدين‌وسيله قدرت را در گونه‌هاي مختلف كسب نمايند.

افراد قدرت‌مدار شديداً دغدغه كنترل ديگران را دارند.

 

4) شخصيت سنتي

بالاترين ارزش‌ها در نظر صاحبان اين گرايش، وحدت، نظم و سنت است.

گرايش‌هاي سنت‌مدار همواره دغدغه حفظ يك سيستم براي زندگي را دارند و از همين رو حفظ سيستم را در اولويت قرار مي‌دهند طبعاً اقتدار بيروني براي حفظ سيستم اجتماعي، و مذهب براي حفظ انسجام و نظم دروني، براي اين گرايش ضرورت تام است،اينان به قانون و اصول مقبول اجتماعي  سياسي، تأكيد دارند.

 

5) گرايش زيبايي شناسانه

چنين شخصيتي نوعي علاقه نسبي را در مورد قالب و هماهنگي وبه اصطلاح فرم و هارموني خاص از خود نشان مي‌دهد، هر تجربه يا عملي از منظر تقارن، هماهنگي و يا تناسب امور با هم مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

اين شخصيت از آشوب و ناهماهنگي مي‌گريزد و در ذات خود نوعي همگرايي ومحافظه‌كاري و سنت‌گرايي كه داراي قواعد روشن و تعريف شده‌است نيز مي باشد را دارست .

 

6) شخصيت اجتماعي

اين افراد به ديگران عشق ورزيده و حداقل داري اين توانايي هستند كه از منافع فردي وشخصي به سود منافع جمعي صرف نظر كنند.

خودخواهي در اينان به كناري رفته و ديگر خواهي جايگرين آن مي‌شود. اينان كمك به ديگران را تنها شكل مناسب روابط انساني مي‌دانند.

در ميان گرايش‌هاي فوق گرايش هاي اجتماعي، سنتي، زيبايي‌شناسي وروشنفكرانه  قادرند به هم نزديك شوند. و از سوي ديگر گرايش نفع‌گرايانه و فردگرايانه هم تقارن بيشتري با هم دارند. (امير محبيان ‌ـ 1381)

 

چهره‌هاي سياست

 مكتب روان تحليل‌گري معتقد است كه سياست دو چهره دارد:

چهره مبارزه‌

 چهره همگوني

 يك چهره محرك‌ تضاد، ستيزه‌گري، پيكار و مبارزه است و چهره ديگر آشتي‌، آرامش،‌ همگوني، هم در آن شر اهريمني نهفته است و هم خير اهورايي.

مبارزه براي فتح قدرت و همگوني براي ايجاد وحدت.

اين گرايش‌ها همسان با دو پهلويي احساسات كودك نسبت به پدر و مادر، دو پهلويي اقتدار پدر و مادر، محبت و سخت‌گيري‌ها، رشد مي‌كند. اين گرايش دوسويه ريشه در اروس و تاناتوس دارد. كه به ترتيب غريزه مرگ وغريزه زندگي ناميده مي شوند .

 

ويژگي‌هاي سياسي رهبر

فرويد در ارتباط با شخصيت و زندگي سياسي در كتاب روان‌شناسي گروهي و تحليل من به بررسي روان‌شناسي پيرو و رهبر مي‌پردازد.

پيرو از نظر فرويد داراي ويژگي‌هاي زير است :

1ـ  كسي است كه من در او رشد نيافته است.

2ـ  فرامن سلطه خود را گسترده است و فرد تماماً فرامن است.

3ـ  تمام ذهن فرد را اوامر و نواهي پركرده است اين مسأله ناشي از شيوه اقتدارگرايانه خانواده است.

و رهبر داراي ويژگي‌هاي زير مي‌باشد :

1ـ  رهبر كسي است كه مركز كنترل شخصي‌اش يعني من به صورت شديدي رشد كرده است.

2ـ  رهبر داراي ويژگي‌هاي ايگوئيستي و نارسيسي (خودشيفته) است.

3ـ  رهبر جز خود كسي را دوست نمي‌دارد و به پرورش شخصي خودش علاقمند است.

اين خصايص ناشي از رفتار خانواده در تقويت من است.

از نظر فرويد براي ارضاء خواست‌هاي خودشيفتگي خويش «رهبر» پيرو ، پركننده خلاء رواني او است.

 

طبقه‌بندي شخصيتي رهبران سياسي

لاسول، براساس مطالعات دامنه‌دار بر روي آنارشيت،‌ فاشيست، نازيست و افرادي مانند لنين، موسوليني و هيتلر در قرن نوزدهم به اين نتيجه رسيده است كه سه نوع رهبري داريم :

1ـ  رهبر ريخت‌آشوبگر Agitator

2ـ  رهبر ريخت اصلاحگر Reformer

3ـ  رهبر ريخت مدير Ad ministrator

ريخت آشوبگر

اين ريخت از رهبر كسي است كه شناسايي و حرمت لازم را از والدين و خانواده و محيط زندگي در كودكي به دست نياورده است.

 رهبرريخت آشوبگرگرايش و توجه به خود دارد و مي‌خواهد كمبود عشق و عاطفه را از طريق جامعه را پيداكند.

تلاش دارد از همه ارزش‌ها، ارزش زدايي كند و لذا به همه نهادهاي موجود اعلان جنگ مي‌كند.

لاسول نيچه را نمونه‌اي از اين نوع رهبري مطرح كرده است، نيچه معتقد بود عمل اخلاقي، عملي است فارغ از هرگونه محاسبه سود و زيان و هر عملي كه براساس محاسبه سود و زيان باشد عمل غيراخلاقي است نه ضداخلاقي.

وي كليه نهادهاي مدني ، حتي مسيحيت را نهادهاي اقتصادي مي‌دانسته و معتقد بود كه فقط ابرمرد قادر به عمل اخلاقي است كه هنوز نيامده است.

 

ريخت اصلاحگر

    ريخت اصلاحگرريختي است كه در نتيجه تعليم و تربيت خانوادگي در دوران كودكي، اعتماد به خود لازم را ، پيدانكرده است البته به شدت آشوبگران مورد بي‌اعتنايي بوده است بلكه اعتماد و اطمينان كافي از محيط را دريافت نكرده است ولذا از ويژگيهاي زير برخوردار است :

-   اعتماد به نفس كافي ندارد

-   ذهن او  همواره پر از شك است

-   هميشه دنبال پيداكردن يقين است

-   كساني كه به دنبال يقين مطلق هستند معمولاً كساني هستند كه بر عكس خواست ظاهرشان در درون احساس شك مي‌كنند.

-    سئوال و پرسشگري زيادي دارد

-   ليبدوي خودش را متوجه زندگي اجتماعي مي‌كند و آن را براي تغيير محيط اجتماعي به كار مي‌گيرد.

 

ريخت مدير

-   كسي است كه در زندگي خانوادگي، شناسايي و حرمت و اعتماد به نفس لازم را كسب كرده است.

-   ليبدوي ريخت مدير متوجه زندگي خانوادگي و اجتماعي است.

-   مي‌خواهد شخصيت خويش را به كمال برساند ولي شتابي ندارد.

-   به خود شك مطلق ندارد كه به دنبال انديشه مطلق برود بنابراين در زندگي سياسي عملگرا مي‌شود.Pragmatisn

لاسول مي‌گويد : ريخت مدير را بايد زياد كرد، اگر اينها در جامعه زياد شوند در واقع از جامعه سياست‌زدايي مي‌شود.

شخصيت و جامعه‌پذيري سياسي

پارسونز، جامعه‌شناس آمريكايي با ارايه نظريه ساختاري، كنشي معتقد بود كه هر جامعه‌اي براي بقاء و تداوم حيات خود ناگزير است چهار كنش مختلف را كه شرط اساسي تداوم نظام محسوب مي‌شود انجام دهد:

حفظ و نگهداري

حفظ و نگهداري مفهوم مشابه جامعه پذيري سياسي است، مفهومي مشابه فرآيند دروني سازي و برون‌سازي در نظريه ژان‌پياژه مي باشد.

 هر جامعه‌اي مي‌كوشد تا از طريق جامعه‌پذيري فرهنگي، گرايش‌ها، اعتقادات، ارزش‌ها و معيارهاي اجتماعي و فرهنگي خود را به منظور حفظ و نگهداري كل نظام اجتماعي به نسل‌هاي بعدي منتقل سازد.

-   هدف‌يابي

-       سازش

-   يكپارچگي

 

تأثيرات جامعه‌پذيري سياسي

جامعه‌پذيري سياسي، روندي آموزشي است كه به انتقال هنجارها‌، و رفتارهاي پذيرفتني نظام سياسي حاكم، از نسلي به نسلي ديگر كمك مي‌كند.

-   نسلهاي قديمي‌تر، ‌فرهنگ سياسي جامعه را به نسلهاي جديد منتقل مي‌كنند.

-   فرهنگ سياسي استمرار پيدا مي‌كند.

-   ابزاري ا ست تئوريك در توجيه و توضيح تفاوت ميان نظام‌هاي سياسي.

-   با استفاده از آن مي‌توان تا حدود زيادي علل استمرار و ثبات يا بي‌ثباتي نظام‌هاي سياسي را كشف كرد.

-   با شناخت جامعه‌پذيري سياسي مي‌توان به ايجاد يك انقلاب و تحول فرهنگي دست‌زد.

-   روند پيشرفت نظام سياسي را در درازمدت تا حدودي پيش‌بيني مي‌كند.

-   به فرآيندهاي تقويت‌ يكپارچگي كمك و آنها را حمايت مي‌كند.

 

عوامل جامعه‌پذيري سياسي

در جامعه‌پذيري سياسي عوامل متعددي دخيل هستند كه اهم آنها عبارتند از:

-       خانواده

-       مدرسه

-   گروه‌هاي همتا و هم‌سن

-   رسانه‌‌هاي گروهي

-       فرهنگ

-   طبقات اجتماعي

-   نقش جنسيتي

پيرامون هر يك از موارد فوق مختصراً توضيح مي‌دهيم.

خانواده

به طور كلي الگوهاي رفتاري والدين بر نحوه شكل‌گيري شخصيت و جامعه‌پذيري كودكان تأثير مستقيم و انكارناپذير دارد

 اينكه ، خانواده گرم و مهربان است؟ يا سرد و خشن؟ حمايت خانواده از كودكان افراطي است و جنبه حس مالكيت دارد؟ يا به استقلال دادن و شناخت نياز كودكان و تأمين آزادي آنها توجه مي‌شود؟هر كدام تاثير متفاوتي را  درميزان وكيفيت  جامعه پذيري فرزندان بر جاي مي گذارنند

ساليوان مي‌گويد: يكي از اجزاء مهم شخصيت انسان، نظام خود است كه از طريق رابطه فرد با اشخاص مهم اطراف وي تحول مي‌يابد.واين امر باز خوردهاي كودك را نسبت به اقتدار متأثر مي‌سازد وسبب تحول افكار سياسي او دراينده مي‌شود.

بازخورد در فرمانبرداري و همكاري، اعتراض، مبارزه‌طلبي در معرض تأثير خانواده است. منازعات و بحث‌هاي خشم‌آلود اعضاء خانواده، درباره سياست‌هاي جاري خانواده مخصوصاً پدر بازخورد كود ك را نسبت به نظام سياسي را شكل مي‌دهد.

نظريه درماندگي آموخته شده سليگمن ، كه انفعال در مقابل حكومت‌ها را به استبداد درون خانواده نسبت داده است  بدين سان  شايد ديدگاهي موجه باشد موجه باشد..

باتلر مي‌گويد : خانواده نخستين پنجره كودك به جهان بيرون از خانواده و نخستين تماس او با اقتدر است. وبي جهت نيست كه بيشتر مردم همانند خانواده خود رأي مي‌دهند (حدود 90 درصد)

شكل‌گيري باورهاي سياسي در سنين 3 تا 14 سالگي صورت مي‌گيرد و حالات رواني كودكان كه ناشي از فرآيند روابط خانوادگي است ، رفتار سياسي آنان را در جهات مختلف تحت تأثير قرارمي‌دهد.

 اين يك حقيقت است كه مردم از نظر ميزان دخالت در امور سياسي متفاوت هستند. چرا؟

 در پاسخ بايد كفت كه اين مساله تا حدودي متاثر از خانواده است، تحقيقات بعمل آمده اين واقعيت را نشان داده است

آلموند و وربا (1978) كليد اصلي را در شيوه تصميم‌گيري خانواده‌ها يافتند. آنها با طرح اين دو سؤال:

1ـ  آيا در كودكي در امر تصميم‌گيري خانوادگي مشاركت و همكاري داشته‌ايد ؟

2ـ  آيا به عنوان فردي بزرگسال احساس مي‌كنيد فعاليت‌هايتان بتواند بر حكومتها اثر كند ؟

بررسي‌ها نشان داد كه پاسخ‌هاي ارايه شده بين مشاركت در تصميم‌گيري خانوادگي و احساس شايستگي سياسي در بزرگسالي رابطه بسيار روشني وجود دارد.

بخش اعظم جامعه‌پذيري سياسي خانوادگي غير رسمي و گاهي ناهشيار است. نشينده گرفتن اعتراضات خانوادگي توسط پدر و وضع قانون‌هاي فردي تاثير خود را هر چند به صورت ناهشيار بر جاي مي‌گذارد.

كودكان ياد مي‌گيرند كه از طريق ،همسان‌سازي با والدين خود به بزرگسالان تبديل شوند.

 يكي از كاربردهاي اصلي سياسي مفهوم همسان‌سازي مطالعه جامعه‌پذيري است، روندي كه به وسيله آن افراد گرايشها و وفاداريهاي بنياني خود را كسب مي‌كنند.

فرافكني ناكامي‌هاوعلايق والدين به كودكان در آداب معاشرت، پوشش، شغل، تحصيل ا نيز موثر است.

مدارس

با توجه به نقشي كه مدرسه ايفا مي‌كند و تاثير گروه‌هاي هم سن، نفوذ مدارس بر نفوذ خانواده پيشي مي‌گيرد.

ليپست، معتقد است كه دانشگاهها صرفاً آگاهي سياسي را بيشتر مي‌كنند و از آن جا كه كودكان به مثابه لوح سفيد وارد مدارس نمي‌شود، مدارس نقش تقويت‌كننده آموخته ها را دارند.

طبقات اجتماعي

عضويت در قشرها و طبقات اجتماعي، تحول بعضي از الگوها را موجب مي‌شود.

والدين طبقه متوسط طوري فرزندانشان را تربيت مي‌كنند كه تمايل بيشتري براي استقلال و نياز به موفقيت دارند، تا كودكان طبقه پايين، همچنين سطح آگاهي سياسي در ميان كودكان طبقه متوسط بالاتر است.

 تحقيقات نشان داده است كه در آمريكا، اعضاي طبقه متوسط غالباً به حزب جمهوريخواه وفادارند و افراد طبقه پايين به دموكرات‌ها.

افراد طبقه متوسط عموماً از نظر حس اعتماد به نفس در سطح بالاتري قراردارند.

 

همسالان و دوستان

گفته شده كه گروه‌هاي همتا يا  دلبسته تأثير پايدارتري از مدارس يا دانشگاه‌ها دارند،چه زماني اين تأثير بيشتر است؟تحقيقات نشان ميدهد كه :

1ـ  زماني كه همسالان به مقدار كافي از شخص متفاوت‌تر باشند  شخص به آساني نمي‌تواند از نفوذ آنان بگريزد.

2ـ  زماني كه شخص هنوز عقايدش كاملاً مشابه والدين يا ساير بزرگسالان نشده و جاي كافي براي رشد هنوز باقي مانده است بيشتر متاثر مي شود.

 نا گفته نماند كه همسالان بيشتر عقايد موجود را تقويت مي‌كنند تا اين كه عقايد جديدي ايجاد كنند.

رسانه‌ها

رسانه‌ها ي گروهي در ايجاد يكپارچگي و هماهنگي نظرات افراد نسبت به نظام سياسي مي‌توانند با اهميت باشند.

مطالعات مربوط به نظريه يادگيري مشاهده‌اي آلبرت بندورا منجر به پاره‌ي از آزمايشات در رابطه با تأثير رسانه‌ها در مسايل مربوط به جامعه پذيري سياسي نيز شده است.

در بعضي از مطالعات به نقش تلويزيون روي رفتار خشن و تجاوزگرانه كودكان تأكيد شده است با اين فرض كه اگر تلويزيون رفتار و عقايد خشن را در كودكان تقويت كند. مي‌تواند اشكال مختلف رفتار و عقايد سياسي را نيز به همين صورت تحريك نمايد.خصوصاً رفتار و عقايدي كه مشخصه احساسي دارند مانند صلاحيت سياسي،به عنوان مثال برخي از برنامه‌هاي تلويزيوني موافق و برخي مخالف چهره‌ هاي سياسي و مؤسسات مربوطه است انتظار مي‌رود كودك با ديدن آنها، از طريق اصل تعميمم مسائل، احساسات خود را تغيير دهد.

«پال سكورد» و «كارل باكمن» اظهار مي‌دارند كه براي بيشتر كودكان تأثير وسايل ارتباط جمعي، شامل تقويت صفات موجود است تا ايجاد صفات جديد.

اما اين دور از واقع نيست كه تعدادي از كودكان مستقيماً تحت تأثير قرارگرفته و رفتاري را كه روي صفحه تلويزيون مشاهده مي‌كنند را برمي‌گزينند، مانند خشونت كلامي و فيزيكي.

حال به نظر مي‌رسد كه مي توان نتيجه مشابهي را در مورد تأثيرات تلويزيون در فرآيندهاي عمومي اجتماعي سياسي ، به دست آورد.

البته رسانه‌هاي گروهي نيز مثل مدارس اگر پيام‌هايشان در تعارض با آموزش‌هاي مذهبي و خانوادگي باشد ناموفق و ناكام خواهند شد.

در نظريه يادگيري اجتماعي، يادگيري جانشيني (vicarious) يا يادگيري از طيق مشاهده مورد تأكيد است.

بسياري از الگوهاي رفتاري از راه تماشاي رفتارديگران و مشاهده‌ي پيامدهاي چنين رفتاري آموخته مي‌شود.

نظريه‌پردازان اين ديدگاه به نقش مشوق‌ها در انتقال رفتارها و پاسخ‌هاي هيجاني تأكيد مي‌ورزند. در اين ديدگاه فرض بر اين است پرخاشگري نيز از راه مشاهده يا تقليد آموخته مي‌شود. و لذا بعضي از دولت‌ها محدوديت‌هايي را در انعكاس حوادث سياسي خودي ويا ديگر كشورها را در تلويزيون خوداعمال مي‌كنند.

فرد در برابر ناكامي واكنش‌هايي را از خود نشان مي‌دهد كه قبلاً آموخته است، پرخاشگري، گوشه‌گيري ، پناه بردن به الكل و مواد مخدر و ........

 گفته مي شود كه كودكان فنلاندي پرخاشگري كمي دارند پخش برنامه‌ها هاي پرخاشگرانه در ان كشورداراي محدوديت است .

ديدگاه‌هاي روان شناختي مربوط به پرخاشگري در مبحث مربوط به جنبه‌هاي روان‌شناختي انقلاب بحث خواهدشد.

فرهنگ

تجارب فرد به عنوان عضو يك فرهنگ در جامعه‌پذيري، حائز اهميت بسيار است، هر فرهنگ الگوهاي رفتاري، شعائر و اعتقادات نهادينه شده و قانوني خاص خود را داراست.

اكثر اعضاء يك فرهنگ خصوصيات شخصيتي مشتركي دارند، نيروهاي فرهنگي بر نيازهاي افراد و طرق ارضاي آنها، رابطه فرد با مراجع قدرت، تصورفرد از خود ، تجربه  وي از اشكال عمده اضطراب و تعارض و نحوه مقابله با آنها تأثير مي‌گذارد. در برداشت ‌ما از غم و شادي، چگونگي كنار آمدن با مرگ و زندگي و ديد ما نسبت به سلامت و بيماري اثر مي‌گذارد  به گفته يك مردم شناس برجسته ، شيوه زندگي ما را در هر لحظه، فرهنگ تعيين مي‌كند از لحظه‌اي كه متولد مي‌شويم تا زماني كه مي‌ميريم و... .

 

نقش جنسيت

مردان و زنان از اوايل زندگي مانند ساير امورات در مسايل سياسي هم شروع به مختلف شدن مي‌كنند.

در حدود 5 ـ 6 سالگي كودكان با والدين هم جنس خود همانند‌سازي مي‌كنند.

تحقيقات نشان داده است.

- رهبري با جنسيت ارتباط دارد، مردان بيشترداراي خصايص رهبري وزنان ويژگيهاي پيرورا دارند.

-   گرايش پسران به سياست بيشتراز دختران است.

-   دختران نسبت به پسران در مسايل سياسي داراي حالت موافق‌تر هستند.

-    در بيشتر مواردمشاركت زنان در مسايل سياسي، مشاركتي مستقل نيست، بلكه تابع علايق مردانه‌اي است كه همه جا در زندگي سياسي حاكم است وحدت‌نظر تقريباً كامل ميان شوهر و زن در امور سياسي نتيجه سلطه‌ مردان در حوزه سياسي است.

-    زنان در رأي‌دادن بيشتر از همسران خود پيروي مي‌كنند و رأي سياسي‌شان بعد از تغيير رأي همسر محتمل است عوض شود.

-   پس از ازدواج احتمال تغيير رأي سياسي زنان و گرايش به رأي شوهران بيشتر است.

چرا اين‌گونه مي‌شود ؟

زنان چه پاسخي به اين موضوع دارند ؟

-   30 درصد اظهار مي‌دارند به خاطر اعتماد به شوهرشان اينگونه عمل مي كنند .

-   40 درصد ديگر همفكربودن با شوهر را مطرح كرده اند.

-   20 درصد به خاطر پرهيز از مشاجره تغير نظر مي دهند

-   10 درصد از، موارد ديگر را مطرح كرده اند

-        تحقيقات نشان ميدهد كه  :

زنان بيش از مردان از احزاب محافظه‌كار حمايت مي‌كنند و رويهم رفته زنها نسبت به مردها تا حدودي راست‌گراتر هستند.

همچنين رابطه ميان تعلقات مذهبي، محافظه‌كاري و زن‌بودن در پژوهش‌هاي مختلف مورد تأكيد قرارگرفته است.

برخي از محققين ريشه اصلي گرايش بيشتر زنان به احزاب راست را در تعلقات مذهبي آنها جستجو كرده‌اند.

از نظر تاريخي حق رأي سياسي زنان در اوايل قرن بيستم در بيشتر كشورهاي اروپايي مورد شناسايي قرارگرفت  مثلا انگليس در سال 1918وآمريكادرسال 1920  و فرانسه در سال 1944 وسوئيس در سال 1971 با تاخير زيادحق راي زنانرا تصويب كرد

به طور كلي بر اساس پژوهش‌هاي موجود،زنان نسبت به مردان از آگاهيهاي سياسي كمتري برخوردارند و در مقايسه با مردان از نظر سياسي بي تفاوت‌ترند و يا در صورت مشاركت در زندگي سياسي بيشتر جذب احزاب محافظه‌كار يا راست مي‌شوند.

همچنين استدلال شده است كه تنها زنان از آراء سياسي شوهران خود در نتيجه شور و مشورت با آنها آگاه هستندمي شوندو مردان احساس نمي‌كنند كه بايد در خصوص مواضع  سياسي با زنان خود مشورت كنند.

چرا اين چنين است ؟ در پاسخ مي توان گفت :

1- صحنه سياست صحنه قدرت، عدم ترحم ، فريب و پرخاشگري است كه اين ويژگي‌ها خصايص جسماني، رواني و هورموني ويژه‌اي را مي‌طلبد و مردان در اين زمينه ا استعداد مناسبتر و بيشتري دارند. تحمل جسماني مردان بيشتراز زنان  است، هورمون تستوسترون و آدرنالين در ايجاد اين ويژگيها موثر است.

در واقع اينگونه تقسيم كار در عصر  پارينه سنگي و دوران شكار اتفاق افتاد كه مردان بسوي كشاورزي ورزم وزنان بهامور خانه داري سوق داده شدندو روي اين ملاحظات داشتن فرزند پسر ارجحيت پيدا كرد.

2ـ نقش‌پذيري جنسيتي كه طي فرآيند همانندسازي دختران با مادران وپسران با پدران همانندسازي مي‌كنند.

3ـ‌ مسؤليت‌هاي مادري محدوديت‌هايي را در عرصه فعاليت‌ سياسي ايجاد مي‌كند, اجتناب ناپذير است.

4ـ بعضي از  مذاهب نيز در ايجاد محدوديت براي نسوان بي تاثير نبوده اند


.[1] رسالت 2/10/81 ـ ص15

نزديك به نيم قرن است كه فيدل كاسترو رهبر كوباست، از 26 سال پيش كه پارلمان كوبا تاسيس شده تا كنون در هيچ يك از جلسات آن غيبت نداشته است در روز اول غيبت بعد از 26 سال بيانيه‌اي به پارلمان فرستاده است ودر آن بيانيه يادآور شده است كه :

 به خاطر آسيب‌ديدگي اندك پاي چپم كه با التهاب و علايم ديگر همراه بود پزشكان ستمگر! مجازات وحشتناك!! استراحت 3 تا 4 روز را براي من در نظر گرفته‌اند چاره‌اي نداريم جز اين كه از پزشكان اطاعت كنم و مراقب پاي چپ خود باشم. زيرا بهترين قدم‌هاي زندگي را با همين پا سپري كرده ام